واکسن شش ماهگی
سلام دختر قشنگم.این ماه نوبت واکسن شش ماهگیت بود. من خیلی استرس داشتم و همش نگران بودم حالا چیکار کنم الان حتما مثل واکسن قبلیت خیلی اذیت میشی و چند روز تب میکنی.واسه همین تصمیم گرفتم که ببرمت اهواز خونه مادرجون تا اونجا مادرجون کمکم کنه و کمتر نگران باشم اما متاسفانه شرایط جور نشد و بابایی اون روز رو مرخصی گرفت و موند خونه پیش ما تا با همدیگه مواظب تو باشیم. ساعت 10 و نیم صبح با باباجونی رفتیم بهداشت.اول قد و وزنت رو گرفت.بعد نوبت واکسنت شد.دو تا داخل هر دوتا پات به همراه قطره فلج اطفال.بمیرم واست مامان جون وقتی واکسن اول رو بهت زد خیلی گریه کردی تا حالا ندیده بودم اینطوری گریه کنی .تا اومدی یکم آروم بشی اون یکی رو هم خانمه زد بهت دوباره شروع کردی به گریه کردن.دیگه خودم هم داشت گریه ام می گرفت.بلندت کردم و محکم گرفتمت تو بغلم وقتی اومدیم بیرون به محض اینکه بابا جونی رو دیدی گریه ات قطع شد و واسه بابا خندیدی عزیزدلم.وقتی رسیدیم خونه بهت قطره استامینوفن دادم خوردی و خوابیدی .همش خدا خدا میکردم نکنه از خواب بیدار بشی و درد داشته باشی. مرتب چک میکردم که تب نداشته باشی. اما خدا رو شکر تا شب اصلا درد نداشتی اما شب تب کردی و یکم بی قراری کردی. شب که خوابیدی همش نگران بودم و هر نیم ساعت بیدار میشدم و تبت رو چک میکردم که نکنه بیشتر بشه .خدا رو شکر فردا صبحش هم تبت قطع شد و خوبه خوب بودی.اصلا اون طوری که فکر میکردم نبود.دیگه واکسن نداری تا یک سالگی.امیدوارم واسه واکسن بعدیت هم مثل این یکی اذیت نشی مامان جونم. چند تا عکس هم روز بعد از واکسنت ازت گرفتم .
قربونت برم نفسم اصلا انگار نه انگار دیروز واکسن زدی






واکسن شش ماهگی
